دوکتور سيد موسی صميمی

 

 

16.03.2006     

 

 

نگاهي برگفتمان " رکود نسبي تاريخي " - بخش دوم     

 

2. " رکود نسبي تاريخي " ساختارها وعوامل دروني وتاثيرپذيريهاي بيرونی  صورتبندي اقتصادي – اجتماعي سرزمين هندوکش ، با در نظرداشت تفاوتهاي سمتي ، نشيب وفرازهاي ارضي ، و خود ويژگيهاي تباري اش ؛ همآيشي ( انسامبل) ازشيوه هاي توليدي گوناگون ، پارچه پارچه ، مجزا ولي درکنارهم است،  که با تأثيرپذيريها وتأثيرگذاريهاي متقابل دروني وبيروني اش ، به "جامهء مرقع " درويشان – جامهء قطعه قطعه وبهم دوخته وگاهي چندين رنگ – مانند است. ازهمين تافته است که هرباربه تناسب قامت باشندگان " جامعه بومي اوليه " ، " آرياناي باستان" ، " خراسان کهن " و " افغانستان معاصر" جامهء نوي بافته مي شود.

دشواريهايي که اکنون افغانستان با آن روبرو مي باشد، درمحتواي خويش – با درنظرداشت تفاوت زماني – پديده ء جديدي نبوده ، وروند تاريخي پرپيچ وخم اين کشور؛ شاهد صحنه هاي همسان آن درازمنهء دورنيزمي باشد.

هواداران رهيافت " تک خطي تاريخي" ، روند تاريخ را به حيث يک جريان ارتقايي ، التزامي واجتناب ناپذيرپنداشته ، ودرنتيجه  آن ويژگيهايي را که دردستآوردهاي دانشمندان متاخر علوم اجتماعي نهفته اند، ناديده مي انگارند.اين درحالي است که انکشاف اجتماعي ، تکامل سياسي ، ورشد اقتصادي يک سرزمين ، محصول يک روند بسيارپيچيده وچندين سويه بوده ؛ وپديده روابط اجتماعي ، رکود مناسبات توليدي وبالآخره ديگرگونيها وانهدام شيوههاي توليدي ، سيماي کلي تاريخ را ترسيم مي نمايند. دراينجا مي توان بين دودسته عوامل تفاوت گذاشت: عوامل دروني وعوامل بيروني .(1)

عوامل دروني ازيکسو شامل شرايط طبيعي وجغرافيايي وازسوي ديگرشامل ساختارهاي اجتماعي ، سياسي ، اقتصادي ، وفرهنگي مختلف اين کشورمي باشند، که درتباني با گريزازمرکز، خودکفايي، انزواجويي - اکثراًدر دشمني پنهان وگاهي هم درپرخاش علني درمقابل همديگرصف آرايي مي نمايند.سلسله کوههاي هندوکش که ازشمال شرق به جنوب غرب امتداد دارند، برخي ازقله هاي آن بيشتراز6000 مترازسطح بحربلند بوده ؛ وهمراه با کوه بابا وسفيد کوه ، نه تنها به حيث حايل طبيعي دربين مناطق واقوام مختلف کشورقرارگرفته اند، بلکه اين سلسله کوه با خصلت برفگيري اش ، سرچشمه درياهايي نيزمي باشد که ازاينجا نشأت نموده ، وبدين ترتيب نظام آبياري ، بسترزمينهاي زراعتي ودرفرجام روابط توليدي را نيزمعين ومشخص مي گرداند.

درياي آمو با معاونيش چون درياي کوکچه،زرافشان و قندوزدرشمال ، درياي هريرود ومرغاب درغرب، هلمند وارغنداب درجنوب وبالآخره درياي کابل ومعاونينش – درياي پنجشيرواليشنگ ، شاهرگهاي آبي کشوررا تشکيل مي دهند. تفاوت ارتفاع ميان سرچشمه ها ي اين درياها وسطح زمين، استفاده کشتي راني وبالاثرانکشاف تجارت را دراين دريا ها  دشوارساخته است ، لاکن استفاده زراعتي دردوکناراين درياها  وتوليد انرژي ازآنها  ممکن مي باشد.

نظام آبياري اي که با استفاده ازاين دريا ها ،و دررابطه با حفرنهرها ، چاهها ،  ارهتها وکاريزها پياده گرديده است؛ازيکسو دردوطرف بستردرياها ،درشيله ها ، چراگاهها وزمينهاي هموار، موجب شگوفايي زراعت گرديده است، وازجانب ديگربازيگران سياسي واجتماعي مانند  خان ؛ ملک، وميرآب دربخشهاي مشخصي مقام وحيثيت خاصي احرازکرده ونقش ويژه اي را بازي مي نمايند.

برخلاف جوامع چين ونيم قاره هند که ويتفوگل Wittvogel  (2) دراثرمشهورش بنام " استبدادشرقي" آنرا جامعه " آبيار" مي خواند ونقش نظام آبياري مرکزي را عمده جلوه مي دهد، درسرزمين کوهپايه هاي هندوکش ، نظام آبياري مصنوعي ؛ مطابق به نيازمنديهاي حوزه اي وسمتي وحتا بعضاً دهکده اي به وجود آمده است.

دراينجا مي توان به تفاوت آشکار ساختار " ديوانسالاري آبرسان "  و " ميرآب سمتي " اشاره نمود که برخلاف عملکرد" استبداد شرقي " ، دراينجا ازطريق " جرگه چي " ها – کساني که نقش تعيين کننده درروابط توليدي محلي دارند- با درنظرداشت مشخصات منطقه انتخاب مي شوند. نکته مهم اين است که " ميرآب" نمي بايست ازمتنفذ ترين قبيله باشد. چنين تجويزي براي آن بود تا مبادا " ميرآب " با استفاده ازقدرت عشيره اش درتوزيع آب سوء استفاده کند. همچنان زمينهاي ملکيت ميرآب نمي بايست نزديک به " سرآب" – سرمنشأ آب – باشند.

اکثراً دراينجا امپراتوريها کوشش نموده اند تا اختيارات وصلاحيتهاي بازيگران مربوط به آبياري مصنوعي ؛ به ويژه نقش ميرآب را به سود ميرآب فراسمتي محدود نمايند، لاکن اين امربا دشواريهاي زيادي روبروگرديده است، ودرکنارجذب مازاد توليد زراعتي توسط نيروهاي حکومت مرکزي ، ويا عدم توزيع " خراج بيروني " ، منجربه فرارقدرتهاي پيراموني ازمحورقدرت مرکزي گرديده است.

نظام آبياري مصنوعي ، توام با ساختارزمينهاي زراعتي ( جنگلات شرقي ، سطوح مرتفع ، زمينهاي کنارهاي درياهاي خروشان، تپه ها، شيله ها وبالآخره اقتصاد " واحه " اي) نه تنها برشيوه مسکون شدن واسلوب زندگي تاثيربه سزايي داشته است، که درآخرين تحليل ازطريق مناسبات بخصوص توليدي  وروابط ملکيت برزمين ونوع بهربرداري ، منجربه شکل دهي شيوه هاي توليدي منطقه اي با ويژگيهاي قومي گرديده است که درکنارهم " انسامبل " يا همآيش شيوه توليد افغانستان را  به مثابه معجوني ازراوبط مختلف توليدي ، سازوبرگ داده است .

درنتيجه مي توان گفت : درسرزمين هندوکش ازآن روابط توليدي اي که درآن مالکيت اشتراکي حاکم بوده ، تا روابط اجتماعي واقتصادي اي که درآن دهکده به حيث يک واحد توليدي با مالکيت خصوصي بوده ، و نظام ارباب رعيتي که درآن ارباب درکنارقشرسياسي مجزااز روابط توليدي برمسند قدرت تکيه زده، وبالاخره توزيع نوبتي اراضي يا " ويش" وجود داشته ؛  که همراه با "اقتصاد واحه" ، توليد واستفاده ازچراگاه ها ونقش سوارکاران مخصوص ، سيماي اين انسامبل توليدي شکل نهايي به خود مي گيرد.

"نظام فيوداليزم" درپيوند با روابط ده وشهر:

شيوه توليد فئودالي که طي دوراني براروپا حاکم بوده است، منجربه رابطه اي بخصوص بين  شهروده گرديده است. شهرملکيت فئودال بزرگ محسوب گرديده  وگويا به فيودال ماليات مخصوص مي داده است ، و فئودال حتا حق خريد وفروش شهرويا حق اجاره دادن شهرهارا داشته است.

ولي درسرزمين کوهپايه هاي هندوکش، به ويژه زماني که امپراتوريهاي بزرگ بيداد مي کرده اند ؛ شهرهاي بزرگ مراکزقدرت اقتصادي وسياسي بوده ،نيروهاي فرارازمرکزدردايره بيروني قرارداشته ، وازنگاه اقتصادي نيمه وابسته ، ولي ازنظرسياسي گوش به فرمان قدرت مرکزي بوده اند.

درنتيجه درنظام اجتماعي  قبل ازفئوداليسم ، يک  نظام بخصوص " شاه پدري "(Patrimonial) ازطريق مناسبات بوروکراتيک ، وسلسله مراتب قدرت جهت اجراي فرامين فرمانروا حاکم گرديده است . کارمندان ورعيت دراين نظام تاسطح برده تنزل داده شده وامپراتوربا توسل به اصل " فره ايزدي " ، مالک اشخاص تلقي مي شده است .

فرمانروايان " پاتريمونيال" ازمنافع مالي تجارت وتجارت ترانزيتي آگاه بوده ، وازهمين جهت درآمد هاي تجارتي را به مثابه ملکيت شخصي تصاحب مي کردند وتلاش مي نمودند تا ازطريق تامين امنيت شاهراههاي تجارتي زمينه رونق وشگوفايي تجارت را مهياسازند .

برخلاف نظام فئودالي ، فرمانروايان پاتريمونيال به اصل "قرار داد" با دهقانان "آزاد " و "نيمه وابسته" معتقد نبوده ، خودرا فرمانروا، سرور، وبرتردانسته ، ودرنهايت " ملک موروثي" غصب شده را به شکل "عطيه"  در"تصرف " ( نه تملک ) فرمانبردارانش قرارمي داده است، وهرآن مي توانسته است آنرا دوباره مسترد نمايد.

  همين نظام پاتريمونيال يا" شاه پدري "است که منجربه درهم شکستن  نظام" پدرسالار" (Patriarchal )

مي گردد.درنظام" پاتريارکال"  يا"پدرسالار" پدرودرنتيجه " مرد " داراي سلطه تعيين کننده بوده ، ووطيفه سرپرستي ازخانواده را بردوش دارد.

درخارج ازحلقه خانواده ؛ اين نظام به  (Clientalism )  يعني" حامي پروري " ميان مالکان بزرگ واحد توليدي ووابستگان وي مبدل مي گردد.

درنظام " شاه پدري " زمين به ارث نمي رسد ، بلکه به شکل "عطيه  " به کارکنان امپراتوري واگذارمي شود. کاراجباري ( بيگار) جزء لايتجزاي اين نظام شناخته مي شود. تاريخ افغانستان حتا تا سدهء بيستم شاهد بقاياي اين روابط امپراتوري بوده است.

ولي بعدازتخريب شهرهاي بزرگ ، که اکثراً دراثرچپاول غيرصورت گرفته است ،نقش اين شهرهابه ايستگاه هاي تجارتي ترانزيتي محدود گرديده ودهات به حيات اقتصادي خويش تحت سلطه امراي محلي ادامه داده اند. آنهم به اين  علت که دهات در روند توليد مجدد درسطح دهکده ازاستقلال نسبي برخورداربوده اند.

دراينجا ظهورشهرهاي بزرگ بيشتربه اساس روابط"غنيمت ، ولجه ، وغارتگري " صورت گرفته اند. اين شهرها  ازمحيط ماحول خود به ندرت وبه پيمانه کم بهره  برده اند . دراين شهرها "انباشت اوليه" صورت نگرفته است. بناءً اين شهرها گاهي دراثر "انهدام دروني " ويا " هجوم بيروني " متلاشي  مي گردند. ازاين نگاه مادرتاريخ افغانستان شاهد روند، ظهور مراکز، متلاشي شدن آنها وبعد ازدوره اي - با روابط محيطي وقبيله اي تازه -  شاهد بازسازي آنها مي باشيم.

مالکيت بزرک که زيربناي جامعه فئودالي قرون وسطي دراروپا بوده است  ، درحوزه هندوکش ، ازيک طرف نظربه اضحلال " جامعه کهن "وازطرف ديگرنظربه شرايط ترسيم شده يعني ظهور، انحطاط وبازسازي وبه ويژه با درنظرداشت عوامل طبيعي وجغرافيايي ، نتوانست به حيث شيوه توليد حاکم رشد نمايد . ازاين جهت قشرهاي سياسي حاکم براوضاع ،درتباني باخان ، ملک ،ميراو وارباب وهمچنان درسازشهايي باسيد،صاحب زاده ، ميا، آخوند زاده ،پيروپيرزاده ، دست به تشکيل حکومتهاي دين پناه زده اند،  که درآن امرا ؛  دين را وسيله اي براي استحکام قدرت خويش قرارداده اند ، بدون آنکه خود پيرو عامل و  معتقد  ديني بوده باشند.

" غنيمت "، "معاش مستمري" ، و"کمکهاي انکشافي" ، به مثابه   تداوم مالي وزيربناي مادي چنين  دولتها

.

سميرامين (3) ، برخلاف ويت فوگل Wittvogel درتئوري خويش پيرامون " ساختارهاي تجارتي خراج گير" ازدوطبقه صحبت مي نمايد : دهقانان وقشرحاکم .

قشرحاکم ،ازطريق سازمان سياسي خويش از"جامعه دهاتي " ماليات وخراج  مي گيرد.سميرامين به اين نظراست که اين نوع توليد درچين ، هندوستان ومصرديده شده است . ولي درآسياي مرکزي ،نظربه تشريحات قبلي ، درنهايت مي توان از"ساختارتجارتي خراج گيرپيراموني " سخن به ميان آورد- يعني ازجامعه اي که درآن دستگاه ديوانسالاري مرکزي به حيث يک نيروي سياسي نقش تعيين کننده دارد، نه به مثابه دستگاهي که ازمازاد اقتصادي دهقانان بهره برداري مي کند. مسلم است که دراين راستا موقعيت افغانستان به حيث گذرگاه و چهار راه خط تاريخي ابريشم ، به نوبه اي خويش بسيار مهم بوده است.

نماد زيربناي مادي - " ظهور،انحطاط وبازسازي "-  که درصورتبنديهاي اجتماعي – اقتصادي مختلف درسرزمين کوهپايه هاي  هندوکش به مشاهده رسيده است ، درپيوند بخصوص باپديده " جذب به مرکز" و "فرار ازمرکز" ديده مي شود. نخست نظربه محدود بودن مازاد توليد دروني ، امپراتوريهاي نوپا توانسته اند که تنها ازطريق امکانات مالي بيروني (غنيمت ، ولجه وغارتگري درسرزمين هاي همجوار) ازحمايت وهمسويي نيروهاي " فرارازمرکز" برخوردارگردند. باضعف دستگاه مرکزي ويا فقدان منابع بيروني – که لازم وملزوم همديگربوده اند – نيروهاي پيراموني ازمرکزفاصله گرفته وبه حيات سياسي – اقتصادي سمتي ،و ويژگيهاي حوزه اي ، خود ادامه داده اند.

 هنگامي که درقرن نزدهم افغانستان دستخوش رقابتهاي سردمداران وشاهزادگان گرديده ، ودرنتيجه نيروهاي نظامي اش را ازدست داده است ، ديگرنمي توانسته " غنيمت بيروني " را به دست آورد، با "معاش مستمري " اي که بريتانيا کبيربه شاهان افغاني مي پرداخته است ، حاکميت مرکزرا برنيروهاي پيراموني تسهيل مي نموده است .

بعدازکسب استقلال افغانستان درسال 1919 ،ودرآغازدهه بيستم قرن گذشته،  هنگامي که اين " معاشات مستمري ماهيانه " به شاهان وابسته به استعماربريتانيا قطع گرديد، بارمالي اصلاحات سياسي واقتصادي بردوش " نظام زراعتي " سنتي مي افتد. اين امردرکنارسايرعوامل سياسي ، عنعنه اي ومداخله بيگانگان ،  منجربه برهم خوردن رابطه متشنج مرکزونيروهاي پيراموني مي گردد.

بعدازجنگ جهاني دوم ، پديده ديگري بنام " کمکهاي انکشافي" جاگزين عوامل ( فاکتورها) "غنيمت، ولجه، غارتگري ومعاش مستمري" مي گردد.

تاريخ پنجاه سال اخيرگواهي مي دهد که حتا وفاداري وعدم فرمانبرداري ازمرکزنيزبه پيمانه وتاثيرگذاري نسبي همين " کمکهاي انکشافي " ارتباط داشته است.  بهترين نمونه چنين نقشي درهمين دوران " صلح دموکراتيک " به مشاهده مي رسد. بدون " کمکهاي مالي " جهاني ، حيات وثبات سياسي اين دوران گذار، با خطرات ملموسي روبرومي باشد.

درفرجام مي توان گفت که صورتبنديهاي اجتماعي واقتصادي سرزمين افغانستان ازيک سو محصول تضادها وساختارهاي نا همگون واحدهاي اقتصادي – اجتماعي متجزي اند که دررابطه بخصوصي با مراکزقدرت سياسي قرارداشته اند؛ وازجانب ديگرحملات ، فتوحات وغارتگري هاي بيروني اي که توسط شاهان وامپراتورها صورت گرفته اند به نوبه ء خود درشکل گيري  روند سه گانه " ظهور، انهدام وبازسازي " نقش مهمي داشته ، ودرنتيجه جوابگوي نسبي " رکود تاريخي " پنداشته شده مي توانند. عجالتاً دوران "گذارکنوني"آخرين حلقه اين تداوم تاريخي را تشکيل داده است.  

رويکردها :

1.Said Musa Samimy

Afghanistan-Determination seiner historischen Formation

In:said Musa Samimy

Afghanistan – Gefangener seiner eigenen Widersprüche?

Hrg: Institute für Afghanistanforshung e.V.

Pahl Rugenstein Verlag Nachfolger GmbH ,Bonn 1993

2. K.A. Wittvogel:

Die orientalische Despotie

  - Eine vergleichende  Untersuchung totaler Macht,

   - Ulstein Sachbuch 1977,S.31

3. Peter Oesterdiekhoff,

Hemmnisse und Widersprüche in der Entwicklung armer Länder

- Darstellung am Beispiel Afghanistans- München 1978,S.24